اليعقوبي ( مترجم : آيتي )
503
تاريخ اليعقوبي ( فارسي )
نگرانش ساخت و چنان كه گويى باستقبال وى مىشتابد ، بيرون آمد و با مازيار غلامى هوشمند از پدرش همراه بود ، پس گفت كه : عمويت به اين هيئت بيرون نيامده است مگر براى آنكه تو را غافلگير بكشد پس هر گاه به او نزديك شدى و از يارانش بر كنار ماندى ، من حربه را به تو مىدهم و آن را در سينه اش فروبر . مازيار چنان كرد و عموى خود را كشت و مملكت بدست وى افتاد و كار حكومت را بدست گرفت و به مامون نوشت كه عمويش با حكومت وى مخالف بود . و چون كارش بالا گرفت نوشت : از گيل گيلان اسپهبد [ اسپهبدان بشوار ] خرشاد محمد بن قارن مولاى امير المؤمنين . سپس خود را برتر از آن دانست كه مولاى امير المؤمنين بگويد ، و چون كارش بالا گرفت نافرمانى را آشكار ساخت و ياغى گشت و بقولى افشين با وى مكاتبه كرد و او را به ياغيگرى واداشت ، پس معتصم محمد بن ابراهيم را با سپاهى بجنگ وى فرستاد و به عبد الله بن طاهر نوشت [ كه ] او را با لشكرها كمك دهد ، پس محمد با وى جنگيد و عبد الله بر فرستادن لشكرها بسوى او اصرار ورزيد ، تا محمد با وى بجنگ ايستاد و دره ها و پشته ها را ( بر وى ) گرفتند و مازيار شبانه بيرون رفت تا دست خود را در دست خويشاوندى از عبد الله نهاد و او را در سال 226 ( به بغداد ) آورد ، پس تازيانه ها بر او زده شد تا مرد و در پهلوى بابك بدار زده شد . محمد بن عيسى مرا خبر داد و گفت : مازيار را آوردند و در همان وقت افشين هم زندانى شده بود ، پس ابن ابى دؤاد آن دو را با هم روبرو كرد و به مازيار گفت : اين همان افشين است كه مىگفتى تو را بنافرمانى وادار كرده است . پس افشين به او گفت : به خدا قسم كه دروغ از رعايا ناپسند است تا چه رسد به پادشاهان ، به خدا قسم دروغت تو را از كشته شدن رهايى نمىدهد پس دروغ را پايان امر خود قرار مده . مازيار گفت : به خدا قسم به من چيزى ننوشته